تأملی در معنای «عدم دخالت در سیاست» در دیانت بهائی
گاهی سرنوشت یک جمله در تاریخ چنین است که از بستر زمانهٔ خویش جدا میشود و معنایی دیگر مییابد. سخنی که روزی در پاسخ به شرایطی خاص و برای دفع خطری بزرگ گفته شده بود، در گذر سالها به صورت حکمی مطلق و بیزمان فهمیده میشود. در چنین حالتی، تدبیری که در اصل برای حفظ یک جامعه و صیانت از یک حقیقت بیان شده بود، ممکن است بعدها به بدفهمی یا حتی سوءبرداشت بینجامد.
در میان برخی از احبای ایران نیز جملهای از همین دست بارها تکرار شده است:
«احبای الهی نباید در سیاست دخالت کنند.»
اما این سخن در حقیقت چه معنایی دارد؟ آیا مقصود آن است که بهائیان از شناخت مسائل اجتماعی و سیاسی جامعهٔ خود دوری کنند؟ آیا باید نسبت به آنچه در سرنوشت یک کشور و یک ملت میگذرد بیاعتنا باشند؟ یا آنکه این توصیه را باید در پرتو شرایط تاریخی و هدفی عمیقتر فهمید؟
برای درک معنای واقعی این سخن، باید آن را در زمینهٔ تاریخی و اجتماعیای که در آن پدید آمده است نگریست. تنها در چنین نگاهی است که میتوان دریافت مقصود از «عدم دخالت در سیاست»، نه کنارهگیری از مسئولیت اجتماعی، بلکه تدبیری خردمندانه برای حفظ جامعه و نگاه داشتن افقی فراتر از نزاعهای قدرت بوده است.
پس از سوءقصد نافرجام به ناصرالدینشاه، حضرت بهاءاللّه دستگیر شدند و مدتی را در سیاهچال طهران ـ آن زندان مخوف و تاریک ـ در سختترین شرایط سپری کردند. پس از آن، دوران طولانی تبعید ایشان آغاز شد؛ تبعیدی نزدیک به چهل سال که از بغداد به استانبول و ادرنه و سرانجام به عکّا انجامید. از همان آغاز، امر بهائی آماج انواع اتهامات قرار گرفت: گاه وابستگی به روسیه، گاه جاسوسی برای انگلستان، و در دوران معاصر نیز نسبت دادن آن به اسرائیل.
فضای سیاسی و اجتماعی آن دوران چنان آکنده از سوءظن و دشمنی بود که کوچکترین ارتباط با اندیشهای نو میتوانست به اتهامی خطرناک بدل شود. چنانچه در دوران مشروطه، اگر میخواستند رقیبی را از میدان سیاست کنار بزنند، او را به بابیگری متهم میکردند.
در ذهن بسیاری از مردم آن زمان، «بابیگری» و «مشروطهخواهی» گاه عملاً مترادف جلوه داده میشد. افزون بر این، تأثیرات ژرف نهضت باب، قیام شجاعانهٔ حضرت طاهره در دفاع از آزادی و حقوق زنان، و فداکاریهای بابیان در برابر استبداد، سبب شده بود که در نگاه بخشی از جامعه، روشنفکری نیز با بابیگری پیوند بخورد.
در چنین فضایی، توصیه به عدم دخالت در سیاست بیش از هر چیز تدبیری برای حفظ جان انسانها و صیانت از جامعهٔ بهائی بود. هر سخن یا حرکت سیاسی میتوانست بهانهای تازه برای آزار و سرکوب فراهم آورد. از همین رو، حضرت عبدالبهاء نیز در آن شرایط حساس، بارها تأکید فرمودند که احبا حتی از گفتوگو دربارهٔ مسائل سیاسی پرهیز کنند تا بهانهای برای دشمنی و تعقیب تازه فراهم نشود.
با این حال، این توصیه هرگز به معنای بیاعتنایی به سرنوشت جامعه یا ناآگاهی از مسائل اجتماعی نبوده است.
اگر سیاست را در معنای اصیل و کهن آن در نظر بگیریم ـ آنچه حکمای قدیم «علم تدبیر مدن» مینامیدند ـ سیاست چیزی جز هنر سامان دادن به زندگی جمعی انسانها نیست؛ تلاشی برای تنظیم روابط اجتماعی و تأمین خیر عمومی. در این معنا، سیاست صرفاً رقابت بر سر قدرت نیست، بلکه تدبیر خردمندانهٔ امور جامعه است.
از همین رو باید به نکتهای اساسی توجه کرد: مقصود از عدم دخالت در سیاست هرگز آن نیست که بهائیان از شناخت مسائل سیاسی جامعه یا از مشارکت مدنی فاصله بگیرند، یا در هنگام انتخابات ملی و ایالتی از حق رأی خود استفاده نکنند.
ساختار اداری جامعهٔ بهائی خود گواه روشنی بر اهمیت مشارکت جمعی است. هنگامی که بهائیان هر سال با رأی آزاد خود نه نفر از میان جامعه را به عنوان اعضای محافل روحانی برمیگزینند، در حقیقت در انتخاب مدیران و خدمتگزاران جامعه مشارکت میکنند؛ عملی که به معنای مشارکت در ادارهٔ امور جمعی است.
به همین قیاس، در جوامعی که نظام انتخاباتی برقرار است، هنگامی که فردی در انتخابات ملی یا ایالتی شرکت میکند و به نامزد یا حزبی رأی میدهد که او را برای ادارهٔ کشور شایستهتر میداند ـ یا سیاستهایش را نزدیکتر به اصولی چون عدالت، رعایت حقوق بشر و کرامت انسانی میبیند ـ در واقع در یک مسئولیت مدنی و اجتماعی مشارکت کرده است.
بنابراین، عدم دخالت در سیاست به این معنا نیست که بهائیان از شناخت سیاسی یا مشارکت مدنی کنارهگیری کنند. معنای حقیقی آن این است که احبا وارد کشمکشها، رقابتهای خصمانه و تعصبات احزاب سیاسی نشوند و در آنها عضویت نیابند. دلیل این امر روشن است: جامعهٔ بهائی خود دارای هویتی مستقل، اصولی روشن و هدفی مشخص است.
«حزبالله»؛ حزبی روحانی و معنوی
آنچه در آثار و متون دیانت بهائی با عنوان «حزبالله» آمده، حزبی نیست از جنس قدرت و سیاست زمینی، بلکه حزبی معنوی و الهی با ماهیتی کاملاً روحانی است؛ خطاب به پیروان جانفشان و دلیری که مأمورند نور تعالیم، رهنمودها و احکام حضرت بهاءاللّه را در جهانی تاریک و متلاطم به گوش جهانیان برسانند.
ما، همانگونه که باید بار سنگین و مسئولیت عضویت در این «حزب» را حس کنیم، در عین حال باید به قوای معنوی آن پی ببریم و از درگیری و تداخل با احزاب و گروههایی که منافی اصول جهانشمول حضرت بهاءاللّه است، دوری کنیم.
این «حزب» دارای مرامنامه و اساسنامهای روشن و صریح، هدفی شگرف و عظیم، و راهنماییها و حمایتهای مستمر بیتالعدل اعظم الهی است که هرگز تزلزلپذیر نیست و مسیر ما را در تحقق وحدت عالم انسانی هدایت میکند.
حضرت بهاءاللّه در لوح «دنیا» میفرمایند:
«یا حزبالله! شما را به ادب وصیت مینمایم و اوست در مقام اول سید اخلاق.»
و نیز:
«امروز از امواج بحر بیان مقصود عالمیان این کلمه اصغا شد: یا حزبالله و اصفیائه انصروا ربّکم…»
جامعهای که مقصد آن نه منافع یک طبقه، یک قوم یا یک ملت، بلکه بهبود حال کل عالم انسانی است. آرمان بنیادین این جامعه تحقق وحدت عالم انسانی است؛ آرمانی که از مرزهای نژاد، ملت، طبقه و مذهب فراتر میرود.
در مقابل، بیشتر احزاب سیاسی جهان نمایندهٔ منافع یا دیدگاههای محدود گروهی خاصاند: گاه مدافع سرمایه، گاه حامی طبقهای خاص مانند کارگر، گاه بر پایهٔ ملیگرایی، و گاه بر اساس برداشتهای محدود مذهبی. در چنین ساختارهایی، منافع گروهی جایگزین خیر عمومی میشود.
از این رو طبیعی است که انسان نمیتواند همزمان عضو دو منظومهٔ فکری با اهداف متفاوت باشد: از یک سو جامعهای با آرمان وحدت کل بشریت و از سوی دیگر حزبی سیاسی که در چارچوب رقابتهای محدود قدرت عمل میکند.
نمونهای تاریخی در این زمینه نیز قابل توجه است. در سال ۱۳۵۳ خورشیدی، محمدرضا شاه پهلوی با انحلال همهٔ احزاب موجود در ایران، حزب رستاخیز را به عنوان تنها حزب قانونی کشور اعلام کرد و عضویت در آن را برای همگان الزامی دانست. در آن زمان، پیامی از سوی بیتالعدل اعظم به جامعهٔ بهائی ایران رسید که احبا از عضویت در این حزب خودداری کنند.
بسیاری از بهائیان در فرمهای عضویت چنین نوشتند:
«با حفظ وفاداری به کشور و نظام پادشاهی ایران، از عضویت در حزب رستاخیز معذور میباشم.»
با وجود چنین واقعیتی، در سالهای بعد نیز اتهام وابستگی جامعهٔ بهائی به حکومت پهلوی بارها تکرار شده است؛ گویی حقیقت تاریخی چندان اهمیتی ندارد و آنچه باقی میماند تنها تداوم یک روایت اتهامآمیز است.
جمعبندی: معنای واقعی عدم دخالت در سیاست
در نهایت، معنای واقعی «عدم دخالت در سیاست» را میتوان چنین خلاصه کرد:
بهائیان از نزاعهای فرسایندهٔ قدرت، از شعارهای نفرتآمیز، از رقابتهای خصمانهٔ حزبی و از شیوههای ماکیاولیستی فاصله میگیرند؛ نه از سر بیاعتنایی به جامعه، بلکه از آن رو که افق نگاه خود را به چیزی وسیعتر دوختهاند.
آن افق، خیر و صلاح کل عالم انسانی است.
و آن آرمان، وحدت نوع بشر میباشد.
مرامنامه و اصول بنیادین جامعهٔ بهائی
تعالیم حضرت بهاءاللّه دربارهٔ وحدت عالم انسانی، به عنوان مرامنامه و اساسنامه این جامعه، چنین است:
• صلح برای جهانی بیجنگ
• وحدت برای انسانی بیمرز
• حقیقت بهجای زنجیرِ تقلید (وطنی، دینی، سیاسی و اقتصادی)
• برابری زن و مرد، دو بال پرواز بشر
• توازن مدنیّت مادّی و الهی
• تعلیم و تربیت عمومی و اجباری
• عدالت و دانایی، بنیاد جامعه
• یگانگی انسانها در زیر یک آسمان
این اصول، راهنمای عمل و چراغ راه تحقق آرمان وحدت عالم انسانیاند.
شهرام خضوعی :
تأملی در معنای «عدم دخالت در سیاست» در دیانت بهائی
گاهی سرنوشت یک جمله در تاریخ چنین است که از بستر زمانهٔ خویش جدا میشود و معنایی دیگر مییابد. سخنی که روزی در پاسخ به شرایطی خاص و برای دفع خطری بزرگ گفته شده بود، در گذر سالها به صورت حکمی مطلق و بیزمان فهمیده میشود. در چنین حالتی، تدبیری که در اصل برای حفظ یک جامعه و صیانت از یک حقیقت بیان شده بود، ممکن است بعدها به بدفهمی یا حتی سوءبرداشت بینجامد.
در میان برخی از احبای ایران نیز جملهای از همین دست بارها تکرار شده است:
«احبای الهی نباید در سیاست دخالت کنند.»
اما این سخن در حقیقت چه معنایی دارد؟ آیا مقصود آن است که بهائیان از شناخت مسائل اجتماعی و سیاسی جامعهٔ خود دوری کنند؟ آیا باید نسبت به آنچه در سرنوشت یک کشور و یک ملت میگذرد بیاعتنا باشند؟ یا آنکه این توصیه را باید در پرتو شرایط تاریخی و هدفی عمیقتر فهمید؟
برای درک معنای واقعی این سخن، باید آن را در زمینهٔ تاریخی و اجتماعیای که در آن پدید آمده است نگریست. تنها در چنین نگاهی است که میتوان دریافت مقصود از «عدم دخالت در سیاست»، نه کنارهگیری از مسئولیت اجتماعی، بلکه تدبیری خردمندانه برای حفظ جامعه و نگاه داشتن افقی فراتر از نزاعهای قدرت بوده است.
پس از سوءقصد نافرجام به ناصرالدینشاه، حضرت بهاءاللّه دستگیر شدند و مدتی را در سیاهچال طهران ـ آن زندان مخوف و تاریک ـ در سختترین شرایط سپری کردند. پس از آن، دوران طولانی تبعید ایشان آغاز شد؛ تبعیدی نزدیک به چهل سال که از بغداد به استانبول و ادرنه و سرانجام به عکّا انجامید. از همان آغاز، امر بهائی آماج انواع اتهامات قرار گرفت: گاه وابستگی به روسیه، گاه جاسوسی برای انگلستان، و در دوران معاصر نیز نسبت دادن آن به اسرائیل.
فضای سیاسی و اجتماعی آن دوران چنان آکنده از سوءظن و دشمنی بود که کوچکترین ارتباط با اندیشهای نو میتوانست به اتهامی خطرناک بدل شود. چنانچه در دوران مشروطه، اگر میخواستند رقیبی را از میدان سیاست کنار بزنند، او را به بابیگری متهم میکردند.
در ذهن بسیاری از مردم آن زمان، «بابیگری» و «مشروطهخواهی» گاه عملاً مترادف جلوه داده میشد. افزون بر این، تأثیرات ژرف نهضت باب، قیام شجاعانهٔ حضرت طاهره در دفاع از آزادی و حقوق زنان، و فداکاریهای بابیان در برابر استبداد، سبب شده بود که در نگاه بخشی از جامعه، روشنفکری نیز با بابیگری پیوند بخورد.
در چنین فضایی، توصیه به عدم دخالت در سیاست بیش از هر چیز تدبیری برای حفظ جان انسانها و صیانت از جامعهٔ بهائی بود. هر سخن یا حرکت سیاسی میتوانست بهانهای تازه برای آزار و سرکوب فراهم آورد. از همین رو، حضرت عبدالبهاء نیز در آن شرایط حساس، بارها تأکید فرمودند که احبا حتی از گفتوگو دربارهٔ مسائل سیاسی پرهیز کنند تا بهانهای برای دشمنی و تعقیب تازه فراهم نشود.
با این حال، این توصیه هرگز به معنای بیاعتنایی به سرنوشت جامعه یا ناآگاهی از مسائل اجتماعی نبوده است.
اگر سیاست را در معنای اصیل و کهن آن در نظر بگیریم ـ آنچه حکمای قدیم «علم تدبیر مدن» مینامیدند ـ سیاست چیزی جز هنر سامان دادن به زندگی جمعی انسانها نیست؛ تلاشی برای تنظیم روابط اجتماعی و تأمین خیر عمومی. در این معنا، سیاست صرفاً رقابت بر سر قدرت نیست، بلکه تدبیر خردمندانهٔ امور جامعه است.
از همین رو باید به نکتهای اساسی توجه کرد: مقصود از عدم دخالت در سیاست هرگز آن نیست که بهائیان از شناخت مسائل سیاسی جامعه یا از مشارکت مدنی فاصله بگیرند، یا در هنگام انتخابات ملی و ایالتی از حق رأی خود استفاده نکنند.
ساختار اداری جامعهٔ بهائی خود گواه روشنی بر اهمیت مشارکت جمعی است. هنگامی که بهائیان هر سال با رأی آزاد خود نه نفر از میان جامعه را به عنوان اعضای محافل روحانی برمیگزینند، در حقیقت در انتخاب مدیران و خدمتگزاران جامعه مشارکت میکنند؛ عملی که به معنای مشارکت در ادارهٔ امور جمعی است.
به همین قیاس، در جوامعی که نظام انتخاباتی برقرار است، هنگامی که فردی در انتخابات ملی یا ایالتی شرکت میکند و به نامزد یا حزبی رأی میدهد که او را برای ادارهٔ کشور شایستهتر میداند ـ یا سیاستهایش را نزدیکتر به اصولی چون عدالت، رعایت حقوق بشر و کرامت انسانی میبیند ـ در واقع در یک مسئولیت مدنی و اجتماعی مشارکت کرده است.
بنابراین، عدم دخالت در سیاست به این معنا نیست که بهائیان از شناخت سیاسی یا مشارکت مدنی کنارهگیری کنند. معنای حقیقی آن این است که احبا وارد کشمکشها، رقابتهای خصمانه و تعصبات احزاب سیاسی نشوند و در آنها عضویت نیابند. دلیل این امر روشن است: جامعهٔ بهائی خود دارای هویتی مستقل، اصولی روشن و هدفی مشخص است.
«حزبالله»؛ حزبی روحانی و معنوی
آنچه در آثار و متون دیانت بهائی با عنوان «حزبالله» آمده، حزبی نیست از جنس قدرت و سیاست زمینی، بلکه حزبی معنوی و الهی با ماهیتی کاملاً روحانی است؛ خطاب به پیروان جانفشان و دلیری که مأمورند نور تعالیم، رهنمودها و احکام حضرت بهاءاللّه را در جهانی تاریک و متلاطم به گوش جهانیان برسانند.
ما، همانگونه که باید بار سنگین و مسئولیت عضویت در این «حزب» را حس کنیم، در عین حال باید به قوای معنوی آن پی ببریم و از درگیری و تداخل با احزاب و گروههایی که منافی اصول جهانشمول حضرت بهاءاللّه است، دوری کنیم.
این «حزب» دارای مرامنامه و اساسنامهای روشن و صریح، هدفی شگرف و عظیم، و راهنماییها و حمایتهای مستمر بیتالعدل اعظم الهی است که هرگز تزلزلپذیر نیست و مسیر ما را در تحقق وحدت عالم انسانی هدایت میکند.
حضرت بهاءاللّه در لوح «دنیا» میفرمایند:
«یا حزبالله! شما را به ادب وصیت مینمایم و اوست در مقام اول سید اخلاق.»
و نیز:
«امروز از امواج بحر بیان مقصود عالمیان این کلمه اصغا شد: یا حزبالله و اصفیائه انصروا ربّکم…»
جامعهای که مقصد آن نه منافع یک طبقه، یک قوم یا یک ملت، بلکه بهبود حال کل عالم انسانی است. آرمان بنیادین این جامعه تحقق وحدت عالم انسانی است؛ آرمانی که از مرزهای نژاد، ملت، طبقه و مذهب فراتر میرود.
در مقابل، بیشتر احزاب سیاسی جهان نمایندهٔ منافع یا دیدگاههای محدود گروهی خاصاند: گاه مدافع سرمایه، گاه حامی طبقهای خاص مانند کارگر، گاه بر پایهٔ ملیگرایی، و گاه بر اساس برداشتهای محدود مذهبی. در چنین ساختارهایی، منافع گروهی جایگزین خیر عمومی میشود.
از این رو طبیعی است که انسان نمیتواند همزمان عضو دو منظومهٔ فکری با اهداف متفاوت باشد: از یک سو جامعهای با آرمان وحدت کل بشریت و از سوی دیگر حزبی سیاسی که در چارچوب رقابتهای محدود قدرت عمل میکند.
نمونهای تاریخی در این زمینه نیز قابل توجه است. در سال ۱۳۵۳ خورشیدی، محمدرضا شاه پهلوی با انحلال همهٔ احزاب موجود در ایران، حزب رستاخیز را به عنوان تنها حزب قانونی کشور اعلام کرد و عضویت در آن را برای همگان الزامی دانست. در آن زمان، پیامی از سوی بیتالعدل اعظم به جامعهٔ بهائی ایران رسید که احبا از عضویت در این حزب خودداری کنند.
بسیاری از بهائیان در فرمهای عضویت چنین نوشتند:
«با حفظ وفاداری به کشور و نظام پادشاهی ایران، از عضویت در حزب رستاخیز معذور میباشم.»
با وجود چنین واقعیتی، در سالهای بعد نیز اتهام وابستگی جامعهٔ بهائی به حکومت پهلوی بارها تکرار شده است؛ گویی حقیقت تاریخی چندان اهمیتی ندارد و آنچه باقی میماند تنها تداوم یک روایت اتهامآمیز است.
جمعبندی: معنای واقعی عدم دخالت در سیاست
در نهایت، معنای واقعی «عدم دخالت در سیاست» را میتوان چنین خلاصه کرد:
بهائیان از نزاعهای فرسایندهٔ قدرت، از شعارهای نفرتآمیز، از رقابتهای خصمانهٔ حزبی و از شیوههای ماکیاولیستی فاصله میگیرند؛ نه از سر بیاعتنایی به جامعه، بلکه از آن رو که افق نگاه خود را به چیزی وسیعتر دوختهاند.
آن افق، خیر و صلاح کل عالم انسانی است.
و آن آرمان، وحدت نوع بشر میباشد.
مرامنامه و اصول بنیادین جامعهٔ بهائی
تعالیم حضرت بهاءاللّه دربارهٔ وحدت عالم انسانی، به عنوان مرامنامه و اساسنامه این جامعه، چنین است:
• صلح برای جهانی بیجنگ
• وحدت برای انسانی بیمرز
• حقیقت بهجای زنجیرِ تقلید (وطنی، دینی، سیاسی و اقتصادی)
• برابری زن و مرد، دو بال پرواز بشر
• توازن مدنیّت مادّی و الهی
• تعلیم و تربیت عمومی و اجباری
• عدالت و دانایی، بنیاد جامعه
• یگانگی انسانها در زیر یک آسمان
این اصول، راهنمای عمل و چراغ راه تحقق آرمان وحدت عالم انسانیاند.